آهی کشید غمزده پیری سیپد موی،
افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه
در لابه لای موی چو کافور خویش دید:
یک تار مو سیاه؛
در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد
در خاطرات تیره و تاریک خود دوید
سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود
یک تار مو سپید؛
در هم شکست چهره محنت کشیدهاش،
دستی به موی خویش فرو برد و گفت: وای! ?
اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان
بگریست های های؛
دریای خاطرات زمان گذشته بود،
هر قطرهای که بر رخ آیینه میچکید
در کام موج، ناله جانسوز خویش را
از دور میشنید.
طوفان فرو نشست ... ولی دیدگان پیر،
میرفت باز در دل دریا به جست و جو...
در آبهای تیره اعماق، خفته بود:
یک مشت آرزو !
الهی، کوچه های دلم دلگیرند از سکوت، از تاریکی از غبار.
خدایا، می ترسم از این افتادنها و برنخاستنها. میترسم از خودم، از این تارها که وجودم را گرفتهاند، میترسم از اینکه رهایم کنی و به خویشم واگذاری.
یا لطیف، نور عنایتت را بر پنجرههای غبارآلود دلم بتابان؛ سکوت لبهایم را فریاد بیاموز و نگاهم را باران.
دستان بستهام را پرواز بیاموز تا کبوتران استغاثهام آسمان حضورت را تجربه کنند. مرا از خویش رهایم کن و به خود بخوان. به خود بخوان و در خود بمیران.
الهی، سپاس تو را که با یادت آرام می گیرم و با نامت قدم بر می دارم. با تو می شود کوهها را در نوردید و به قلههای روشنایی رسید در جنگلهای دور دست اتراق کرد و از چشمه های زلال برکت نوشید.
یا ستار، تویی که دامن آلوده ام را می بینی و رسوایم نمی کنی؛ تویی که پاهای فرسوده از گناهم را میشناسی و نمیشناسی؛ چه بگویم؟ که هر چه هست تو میدانی.